معنی سفال

معنی واژه سفال

8 بازدید
[ سُ / سِ ] (اِ) گیلکی «سوفال». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). معروف است که ریزهٔ کوزه سبوی شکسته باشد. (برهان). آوند گلی و خزف. (غیاث). اسم فارسی خزف است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). گل پخته. (الفاظ الادویه): و بام خانه هاشان [ خانه های طبرستان ] همه سفال سرخ است. (حدود العالم). آن بانگ چزد بشنو در باغ نیمروز همچون سفال نو که بآبش فرو برند.کسایی. ضلالت عزت ایمان نیابد چو زری کی بود هرگز سفالی.ناصرخسرو. بخل همیشه چنان ترابد از آن روی کآب چنان از سفال نو نترابد.ناصرخسرو. همه بر زمین بصحرا شده و با سنگ و سفال برابر شده. (قصص الانبیاء). نادیده کمالت که گمان برد که هرگز خوشتر ز شکر کوزه بود بسته سفالی. سیدحسن غزنوی (دیوان ص ۱۸۸). در سفال غم نگر زر آب می آش اندر ضیمران آمیخته.خاقانی. ریحان بسفال اندر بسیار تو دانی آن جام سفالی کو وآن راوق ریحانی. خاقانی. سفال را به تپانچه زدن به بانگ آرند ببانگ گردد پیدا شکستگی ز درست. رشیدی سمرقندی. زنان مانند ریحان سفالند درون سو خبث و بیرون سو جمالند.نظامی. من گر گهرم و گر سفالم پیرایه توست روی مالم. نظامی (لیلی و مجنون ص ۵). چنان بلطف همی پرورد که مروارید دگر بقهر چنان خرد میکند که سفال.سعدی. سفال از طاس زر کم نیست در کار ولی گاه گرو گردد پدیدار. امیرخسرو دهلوی. || پوست گردکان و پسته و بادام و فندق و پوست انار خشک شده و امثال آن را نیز گویند. (برهان) (الفاظ الادویه). پوست پسته و بادام. (رشیدی): آنجا که پتک باید خایسک بیهده است گوز است خواجهٔ سنگین مغز آهنین سفال. منجیک. تو شادمانه و بدخواه تو ز انده و رنج دریده پوست به تن بر، چو مغز پسته، سفال. منجیک. تو سغز مغز و میوهٔ خوشبو همی خوری ویشان سفال بی مزه و برگ میچرند. ناصرخسرو. بگیرند پوست گوزتر که بر ظاهر سفال او باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بروز جنگ بیک میل چشم دشمن تو ز عکس خنجر تو بترکد چو پسته، سفال. ازرقی.
[ سَ ] (ع مص) پست و فرود شدن. || پیر گردیدن. || (اِمص) ضد علو. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ سِ ] (ع مص) تنگ خوی گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید