معنی سطبر
6 بازدید
[ سِ طَ ] (ص) کلفت و غلیظ و هنگفت و کثیف. (ناظم الاطباء). غلیظ. (ترجمان القرآن) (صراح اللغة). ستبر: ولیکن عجب از وی این است که وی طعام درشت خوردی و لباس سطبر پوشیدی. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). و از وی [ از شهرک مامطیر بدیلمان ] حصیری خیزد سطبر و سخت نیکو. (حدود العالم). و مردم سودان سطبرلب و دراز انگشتان و بزرگ صورت باشند. (حدود العالم). کنگی بلند بینی لنگی بزرگ پای محکم سطبرساقی زین گرد ساعدی. عسجدی. گفتند ای حکیم ترا... سطبر و بندگران و... می بینم. (تاریخ بیهقی). دل سطبر و خون او سطبر باشد. (ذخیره خوارزمشاهی). در زاویهٔ فرخج و تاریکم با پیرهن سطبر و خلقانم.مسعودسعد. عکرمه گفت [ مَنّ ] چیزی بود مانند روبی سطبر. (تفسیر ابوالفتوح). گردن سطبر کردی از سیم این و آن با سیلی مصادره گردن سطبر به.سوزنی. عاشقی و توبه یا امکان صبر این محالی باشد ای جان بس سطبر.مولوی. چو بازو قوی کرد و دندان سطبر براندایدش دایه پستان بصبر.سعدی. رجوع به ستبر شود. || کلان و گنده و جسیم. (ناظم الاطباء). چاق و فربه : به بالا بلند و به پیکر سطبر به حمله چو شیر و به پیکار ببر.فردوسی. || منجمد. || متراکم. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سطبر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر