معنی سر شدن
6 بازدید
[ سَ شُ دَ ] (مص مرکب) شروع نمودن در کاری. (مجموعهٔ مترادفات ص ۲۲۶). کنایه از شروع شدن. (آنندراج): از این شوخ سرافکن سر بتابید که چون سر شد سر دیگر نیابید. نظامی (خسرو و شیرین ص ۱۱۳). || به انتها رسیدن. تمام شدن : عشق تو بجان خویش دارم تا عمر بسر شود بدردم.خاقانی. || سر شدن قلم؛ تراشیدن آن. || سر شدن مهم؛ کنایه از سامان یافتن کار. (آنندراج).[ سِ شُ دَ ] (مص مرکب) بی حس شدن، چنانکه اندامی از شدت سرما یا پای و مانند آن از نشستن بسیار و ندویدن خون در آن. بی حس گردیدن عضوی از عدم جریان خون در آن و جز آن، چنانکه با مدتی زیر سایر اعضاء فشرده شدن آن یا سرمای سخت دیدن آن. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «سر شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر