معنی سری
7 بازدید
[ سَ ] (حامص) (از: سر (رأس) +ی مصدری). ریاست. سروری. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سرداری و سپهسالاری. (برهان). سرداری. (جهانگیری). سروری و سرداری. (آنندراج). سرداری. (غیاث): او را سزد امیری او را سزد شهی او را سزد بزرگی و او را سزد سری.فرخی. گرچه مرا اصل خراسانی است از پس پیری و مهی و سری.ناصرخسرو. سوزنی مدح گوی مجلس او که سری داشت بر سر اصحاب.سوزنی. بر آسمان زمین بخارا کند سری تا اندروست نجم کله دوز را مقام.سوزنی. گر نباشد جاه فرعون و سری از کجا باید جهنم پروری.مولوی. || (ص نسبی، اِ) چیزی را گویند از آهن که در روز جنگ بر سر اسب بندند. (برهان) (جهانگیری). چیزی از آهن است که روز جنگ بر اسپ بندند تا از زخم حربه محفوظ ماند و آن را به ترکی قشفه گویند. (آنندراج). || سرای که خانه باشد. (برهان). سرای. (جهانگیری) (آنندراج).[ سَ ری ی ] (ع اِ) جوی خورد که بجانب خرمابنان رود. ج، اسریه و سُریان. (منتهی الارب) (آنندراج). جوی خرد. || (ص) مرد شریف. مهتر. (دهار) (مهذب الاسماء). مهتر و جوانمرد و سخی. (منتهی الارب).[ سُ را ] (ع مص) شب روی. (منتهی الارب) (آنندراج). بشب رفتن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). سریان. سریة.[ ] (اِخ) مولانا... پسر علی شهاب است و جوانی ابدال وش، خوش شیرین کار است، و گفتار او نیز چون کردار او شیرین است و دلپذیر است و این مطلع از اوست: بود در دعوی بابرویت مه تو تیز و تند دیدن خورشید رویت ساخت او را گرد و غند. (مجالس النفائس ص ۲۴۰). رجوع به مجالس النفائس ص ۱۷ و ۶۷ شود.[ سَ ] (اِخ) نام یکی از اولیاءاللََّه است مشهور بسری سقطی. (برهان) (آنندراج): چون سری بی سر شد اندر راه او بر سریر سروران شد جای او.(مثنوی). رجوع به سری سقطی شود.[ ] (اِخ) ابن احمدبن سری الکندی الرفاء الموصلی شاعر معروف و مشهوری است که دیوان ابی الفتح کشاجم را استنساخ کرده است وی در حدود سال ۳۶۰ درگذشته است. (از روضات الجنات ص ۳۰۸). رجوع به معجم الادباء ج ۴ ص ۲۲۶ شود.[ سَ ] (اِخ) ابن منصور معروف به ابوالسرایا. رجوع به ابوالسرایا و رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۱ و ۳۶۲ شود.
کلمات همقافیه با «سری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر