معنی سرکشی کردن
7 بازدید
[ سَ کَ / کِ کَ دَ ] (مص مرکب) نافرمانی کردن. تمرد کردن. عصیان نمودن : زاغ... یاران را گفت لختی سرکشی و تندی کرد. (کلیله و دمنه). خود زمانه سرکشی میکرد و جمال عروس مراد را در حجاب تعذر میداشت. (سندبادنامه ص ۲۰). ور کند سرکشی هلاکش کن آب رخ می برد به خاکش کن.اوحدی. بسبب اهل قم که در ادای آن تمرد و سرکشی میکردند. (تاریخ قم ص ۳۰). || رام نبودن. توسنی نمودن : جبرئیل بر مادیان نشسته بوده و پیش فرعون درآمد اسب سرکشی نمود. (قصص الانبیاء ص ۱۰۸). نازک اندام سرخوشی میکرد بدلگامی و سرکشی میکرد.سعدی. || سازش. موافقت. (آنندراج). || احوالپرسی نمودن : آن شعله آتشی چو گل آتشی نکرد بیمار او شدیم و به ما سرکشی نکرد. محسن تأثیر (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «سرکشی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر