معنی سرکشی
6 بازدید
[ سَ کَ / کِ ] (حامص مرکب) عمل سرکش. عصیان. طغیان. نافرمانی : ندا کن که آنکس که بر مهترش کند سرکشی این رسد بر سرش.اسدی. اینها ز بهر علم بکار آید نز بهر سرکشی و سبکساری.ناصرخسرو. اگر کسی بگرفتی بزور و جهد شرف به عرش بر بنشستی به سرکشی نمرود. ناصرخسرو. چو ایرانیان آن دهش یافتند سر از چنبر سرکشی تافتند.نظامی. چون ترازو دید خصم پرطمع سرکشی بگذارد و گردد تبع.مولوی. ترا با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی.سعدی. || رشد. درازی قامت. رعنایی : به زلف گوی که آئین سرکشی بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن. حافظ. به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز که گر بدو رسی از شرم سر فرودآری. حافظ. || سر تافتن. کج رفتاری : چون مار مکن به سرکشی میل کاینجا ز قفا همی رسد سیل.نظامی. || قوت و قدرت داشتن. دلاوری. گردنکشی : چهارم که خوانند اَهنوخوشی همان دست ورزان با سرکشی.فردوسی. نشست تو بر تخت شاهنشهی همت سرکشی باد و هم فرهی.فردوسی. رجوع به سرکش شود.
کلمات همقافیه با «سرکشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر