معنی سروی
6 بازدید
[ سَ ] (اِ) سرون که شاخ گوسفند و گاو باشد. (برهان) (آنندراج): آنکه از عدل او بریده شود به سروی حمل گلوی ذئاب.سوزنی.[ سُ ] (اِ) سرین و کفل مردم و چاروا. (برهان). رجوع به سرون و سرین شود.[ سَ رْ ] (اِخ) میر علیشیر نوایی گوید: ملا سروی ولد حافظ علی بیرجندی است که عالم قرائت را در این زمانها برابر او کسی ندانسته. اما غریب هیأت مطبوع دارد... اما شاعری معنی دیگر است. از او است این مطلع: کاشکی دامن کشان آید قد رعنای او تا نبیند دیدهٔ غیری نشان پای او. (از مجالس النفایس ص ۱۵۷).[ سَ رْ ] (اِخ) مولانا سروی خراسانی است و طبع سلیم و فهم مستقیم دارد و این مطلع از اوست: تا سوار چابک من سوی میدان مست رفت هر طرف چابک سواری را عنان از دست رفت. (از مجالس النفایس ص ۳۹۲).
کلمات همقافیه با «سروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر