معنی سرمست

معنی سرمست

6 بازدید
[ سَ مَ ] (ص مرکب) که مستی شراب به سر او رسیده. مست : مطرب سرمست را باز هش آوردنا در گلوی او بطی باده فروکردنا.منوچهری. سرسال آمد و سرمست می جود توأم سازوار آید با مردم سرمست فقاع.سوزنی. کاس کرم دهد به من و من ز خرمی سرمست کاس از دل هشیار میروم.خاقانی. بود سرمست را خوابی کفایت گل نم دیده را آبی کفایت.نظامی. در آن صحرا فروخفتند سرمست ریاحین زیر پای و باده بر دست.نظامی. ملک سرمست و ساقی باده در دست نوای چنگ میشد شست در شست.نظامی. دوش سرمست درآمد ز درم تا قرار من سرگردان برد.عطار. سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل و لاله بیکبار برآمد.سعدی. من از شراب این سخن سرمست، و فضالهٔ قدح در دست. (سعدی). فتنه باشد شاهدی شمعی بدست سرگران از خواب و سرمست از شراب. سعدی. باز در بزم چمن نرگس سرمست نهاد بر سر هستی سیمین قدح زر عیار. ابن یمین. بندهٔ طالع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است. حافظ. || سرخوش. خوشحال. خرم. شادمان : نالهٔ بلبل سحرگاهان و باد مشکبوی مردم سرمست را کالیوه و شیدا کند. منوچهری. عاشقان سوی حضرتش سرمست عقل در آستین و جان بر دست.سنایی. سرمست عشق سرکشی خاکستری در آتشی در ششدر عذراوشی صد خصل عذرا ریخته. خاقانی. سحرگه آن سهی سروان سرمست بدان مشکین چمن خواهند پیوست.نظامی. چو عیاران سرمست از سر مهر به پای شه درافتاد آن پریچهر.نظامی. ریاحین بر ریاحین باده در دست به شهرود آمدند آن روز سرمست.نظامی. سرمست در قبای زرافشان چو بگذری یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن. حافظ. یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان. حافظ. || مغرور. متکبر: از این هنر که نمودی و ره که پیمودی شهان غافل سرمست را همی چه خبر. فرخی. شاهد سرمست من صبح درآمد ز خواب کرد صراحی طلب دید صبوحی صواب. خاقانی. به سرپنجه مشو چون شیر سرمست که ما را پنجهٔ شیرافکنی هست.نظامی. || مواج. درخشان. روشن. خروشان : من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم گوش ماهی چه کنم جام صدف چه ستانم. خاقانی. || مدهوش : در طریق کعبهٔ جان ساکنان سدره را همچو عقل عاشقان سرمست و حیران دیده اند. خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «سرمست»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ست» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید