معنی سرشت

معنی سرشت

6 بازدید
[ سِ رِ ] (اِ) افغانی عاریتی و دخیل «سریشت»، «سیریشت» (طبیعت، مزاج)، «سرش» (سریش، چسب، چسبندگی) «سلش، سلخ، سلشت». معنی کلمه نزدیک است به: ۱) «سریش» (بستن، متحد کردن، متصل کردن) قیاس کنید با سانسکریت «سری»(آمیختن، مخلوط کردن)، فارسی: سرشتن. ۲) سانسکریت «سلیش» (آویزان بودن، چسبیدن)، اوستا «سریش» (چسبیدن)، فارسی: سریش. و رجوع کنید به سرشتن. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). خلقت و طینت و مایه و طبع و طبیعت و خوی آدمی. (برهان). خلقت و طینت. (رشیدی). خمیر و طینت و خلقت و مجازاً طبیعت. خلقت. طینت و طبیعت. (جهانگیری). آفرینش. (اوبهی). فطرت. طینت. جبلت. نهاد. طبیعت. خمیره. غریزه. خلقت : بدو گفت شاه ای سرشت بدی که ترسایی و دشمن ایزدی.فردوسی. که آهوست بر مرد گفتار زشت ترا خود ز آغاز بود این سرشت.فردوسی. درختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی به باغ بهشت.فردوسی. این پسر چون پدر آمد به سرشت و به نهاد تخم چون نیک بود نیک پدید آرد بر. فرخی. کسی به حیلت و جهد از سرشت خویش نگشت مرا سرشت چنین کرد ایزد علام.فرخی. هزاریک کاندر سرشت او هنر است نگار خوب همانا که نیست در فرهنگ. فرخی. خدای ما سرشت ما چنین کرد که زن را نیست کامی بهتر از مرد. (ویس و رامین). بود مرد دانا درخت بهشت مر او را خرد بیخ و پاکی سرشت.اسدی. چو شاهی است بیدادگر از سرشت که باکش نیاید ز کردار زشت.اسدی. کسی کاندر سرشت او خرد نه خرد بخشد مرا این هست باور.ناصرخسرو. و اکنون ز گشت دهر دگر گشتم گویی نه آن سرشت و نه آن طینم. ناصرخسرو. و آنجا نسل زنگیان بسیار گشت و هیچ مردمی و سرشت پسندیده خدای تعالی در ایشان نیافریده است. (مجمل التواریخ). سرشت و نهاد وی از خلق و خلق ز انصاف صرف است و از عدل ناب. سوزنی. بنی آدم سرشت از خاک دارد اگر خاکی نباشد آدمی نیست.سعدی. عشق تو سرنوشت من خاک درت بهشت من مهر رخت سرشت من راحت من رضای تو. حافظ. - بدسرشت : چو در چشم شاه آمد آن رنگ زشت بدو گفت کی مدبر بدسرشت.نظامی. - حورسرشت : شوخی شکرالفاظ و مهی سیم بناگوش سروی سمن اندام و بتی حورسرشتی. سعدی. - فرخ سرشت : شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه ای بر به سنگی نبشت.سعدی. - کیانی سرشت : گزارنده پیر کیانی سرشت گزارش چنین کرد از آن سرنبشت.نظامی. - مینوسرشت : در آن خرم آباد مینوسرشت فرومانده حیران ز بس آب و کشت.نظامی. - هم سرشت : نخست آب با خاک بد هم سرشت گل تر بکردند پس خشک خشت.اسدی. || مخلوط و آغشته. (برهان). آمیختگی آب با خاک و مانند آن. (آنندراج). آمیختگی. (غیاث): یکی نامه چون بوستان بهشت تو گفتی که دارد ز عنبر سرشت.فردوسی. یکی شارسان است آن چون بهشت که گویی نه از خاک دارد سرشت.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «سرشت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شت» برای سرودن شعر

واژه «سرشت» در اشعار زیر به کار رفته است

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید