معنی سردمهری
6 بازدید
[ سَ مِ ] (حامص مرکب) بی محبتی. بی رحمی : چشم بگذار بر من ای سره مرد سردمهری مکن به آبی سرد.نظامی. لیلی ز سر گرفته چهری دیدی سوی او به سردمهری.نظامی. بسی گردنان را ز گردن کشان زد از سردمهری به یخ بر نشان.نظامی.
کلمات همقافیه با «سردمهری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر