معنی سردرو
6 بازدید
[ سَ دِ رَ / رُو ] (نف مرکب)سردروکننده. سربرنده. خنجر یا شمشیری که سرها درو کند، سرها را ببرد: بدو گفت جویا که ایمن مشو ز جویا و از خنجر سردرو. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۲ ص ۳۶۸). عالی حسامش سردرو خورشید جان را نور و ضو.ناصرخسرو.[ سَ ] (ص مرکب) کنایه از ناخوش و افسرده. (بهار عجم): امشبم شیشه بی می ناب است سردروتر ز برف مهتاب است. ملا مفید بلخی (از بهار عجم). از بسکه دیده ایم رقیبان سردرو ز افسردگی چو آینه یخ بسته ایم ما. ملا مفید بلخی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «سردرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر