معنی واژه سرباز
5 بازدید
[ سَ ] (نف مرکب، اِ مرکب) آنکه سر خود را ببازد، از عالم جانباز. (آنندراج): در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع. حافظ. || در بازیهای ورق، ورقی که بر آن صورت سربازی نقش است. || یک فرد سپاهی یا یک تن لشکری. مقابل درجه دار. ترکیب ها: - سرباز آکتیو. سرباز گارد. سرباز نیروی دریایی. سرباز نیروی زمینی. سرباز نیروی هوایی. سرباز وظیفه.[ سَ ] (ص مرکب) روشن. صریح. بدون پرده. فاش : مگو از هیچ نوعی پیش زن راز که زن رازت بگوید جمله سرباز.عطار.[ سَ ] (اِخ) یکی از بخشهای پنجگانهٔ شهرستان ایرانشهر. آب آن از یک رودخانه بنام رود سرباز است که از چندین شعبه تشکیل شده است. محصول عمدهٔ آن غلات، خرما، برنج، لبنیات. بخش سرباز از یک دهستان بنام دهستان سرباز تشکیل شده و مرکز بخش آبادی سرباز و دارای ۷۸ آبادی بزرگ و کوچک است. جمعیت آن در حدود ۹۵۰۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).