معنی سرانگشتی
7 بازدید
[ سَ اَ گُ ] (ص نسبی) درخور سرانگشت. مناسب سرانگشت. || (اِ مرکب) نام یکی از اقسام آش آرد است. (برهان) (رشیدی) (آنندراج): گرچه بخشید بیفزای تو سیمای سمن به سرانگشتی ما شکل گل نسرین داد. بسحاق اطعمه. سرانگشتی آن طفل نادیده کام که بغرا سرانگشتیش کرد نام.بسحاق اطعمه. || حنایی که بر سرهای انگشت دست و پا بندند. (برهان) (آنندراج). رنگ حنا و برنگ سرانگشتان که پیش از این مرسوم زنان بود. (از یادداشت مؤلف). - حساب سرانگشتی؛ با سرانگشت حساب کردن.
کلمات همقافیه با «سرانگشتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر