معنی سرآسیمه گشتن
6 بازدید
[ سَ مَ / مِ گَ تَ ] (مص مرکب) سرآسیمه شدن. پریشان شدن. آشفته شدن : چنان لشکر گشن و چندان سوار سرآسیمه گشتند از کارزار.فردوسی. عطار بدین کوی سرآسیمه همی گشت تا نفی شد و از ره اثبات برآمد.عطار.
کلمات همقافیه با «سرآسیمه گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر