معنی سخندانی
5 بازدید
[ سُ خَ ] (حامص مرکب) سخن شناسی. ادیبی. شاعری. نیکو سخن گویی : کسی را که یزدان فزونی دهد سخندانی و رهنمونی دهد.فردوسی. گبر را گفت پس مسلمانی زین هنرپیشه ای، سخندانی.سنایی. نیست در علم سخندانی و در درس سخا مفتیی چون تو مصیب و ناقدی چون تو بصیر. سوزنی. چشمهٔ حکمت که سخندانی است آب شده زین دو سه یک نانی است.نظامی. بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبایی را.سعدی. سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم. حافظ.
کلمات همقافیه با «سخندانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر