معنی سخندان
6 بازدید
[ سُ خَ ] (نف مرکب) شاعر و فصیح زبان. (آنندراج). آنکه قدر و مرتبهٔ کلام را میداند. (ناظم الاطباء): از ملکان کس چنو نبود جوانی راد و سخندان و شیرمرد و خردمند.رودکی. آن جهان را بدین جهان مفروش گر سخندانی این سخن بنیوش.کسایی. چونکه در سِرّ و علن داری سخندان را عزیز گردد اندر مدح تو سِرّ سخندانان علن. سوزنی. گیرم که دل تو بی نیاز است از شاعر فاضل سخندان.خاقانی. || دانا. (آنندراج). خردمند. عاقل : مردمان این ناحیت [ پارس ] مردمانیند سخندان و خردمند. (حدود العالم). که همواره شاه جهان شاه باد سخندان و با بخت و همراه باد.فردوسی. سخندان چو رای ردان آورد سخن از ردان بر زبان آورد. عنصری (از لغت فرس اسدی ص ۱۰۷). معتمدی را از درگاه عالی فرستاده آید مردی سدید، جلد، سخندان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۱). چرا خاموش باشی ای سخندان چرا در نظم ناری دُرّ و مرجان.ناصرخسرو. اگر سخن از سخندان پرسند شفا تواند داد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۳۰). زمین بوسید شاپور سخندان که دایم باد خسرو شاد و خندان.نظامی. سخندان پرورده پیر کهن بیندیشد آنگه بگوید سخن.سعدی.
کلمات همقافیه با «سخندان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر