معنی سخره

معنی سخره

7 بازدید
[ سُ رَ / رِ ] (از ع، ص، اِ) مطیع و فرمانبردار. || آنکه او را هر کس مقهور و فرمانبر سازد. || آنکه بر وی بسیار مردم فسوس کنند. (منتهی الارب). و در عربی بمعنی مسخرگی و استهزاء باشد. (برهان). آنکه بر او استهزا و خنده کنند یعنی مسخره. (غیاث). مسخره : سخرهٔ دیو شوی گر پس ایشان بروی زآنکه ایشان همه دیو جسدی را سخرند. ناصرخسرو. شعرهای تو نخوانیم و بر او سخره کنیم ور کند سخره ما سخرهٔ او را نخریم.سوزنی. سخرهٔ او آفتاب سغبهٔ او مشتری بندهٔ او آسمان چاکر او روزگار.خاقانی. او خواندم بسخره سلیمان ملک شعر من جان بصدق مورچهٔ خوان شناسمش. خاقانی. مرد باش و سخرهٔ مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو.(مثنوی). سخرهٔ عقلم چو صوفی در کنشت شهرهٔ شهرم چو غازی در رسن.سعدی. || بیگاری که کار بی مزد باشد. (برهان). کار بی مزد. (غیاث). بیگار یعنی کار بی مزد فرمودن. (آنندراج) (جهانگیری): نکنی طاعت و آنگه که کنی سست و ضعیف راست گویی که همی سخره و شاکار کنی. کسایی. در سخره و بیگار تنی از خور و از خواب روزی برهد جان تو زین سخره و بیگار. ناصرخسرو. چو بردند اسب عمرت را عوانان فلک سخره چه جویی زین علف خانه که قحط افتاد در خانش. خاقانی. || زبون و زیردست. (برهان) (آنندراج) (جهانگیری): عقل عالم نه سغبهٔ جهل است خیل موسی نه سخرهٔ سخره ست.خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «سخره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید