معنی ستوه شدن
7 بازدید
[ سُ شُ دَ ] (مص مرکب) بستوه شدن. بجان آمدن. بتنگ آمدن. عاجز شدن. ناتوان شدن : همی رفت گشتاسب تا پیش کوه یکی نعره زد کاژدها شد ستوه.فردوسی. هم اندر زمان تندبادی ز کوه بر آمد که شد نامور زآن ستوه.فردوسی. ولی رسمی میکردند تا رعیت بستوه شد و بفریاد آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۸). و هر دو لشکر ستوه شدند پس صلح کردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی). الیاس ستوه شد و بر ایشان دعا کرد و پنهان شد. (مجمل التواریخ). چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه بدو گفت خورشید شد سوی کوه.نظامی. پای مسکین پیاده چند رود کز تحمل ستوه شد بُختی.سعدی.
کلمات همقافیه با «ستوه شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر