معنی ستوه
8 بازدید
[ سُ ] (ص) پهلوی «ستو» (بی زور)، پازند «ستوه»، ایرانی باستان «اوس تاوه»، از «تو» (توانستن، قادر بودن)، ستوه فارسی مرکب است از «اوس -توه - ثه»، قیاس کنید با کوتاه (آنکه زورش کم است). رجوع کنید به استوه. ضد آن: نستوه (خستگی ناپذیر). مخفف آن «سته». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ملول و عاجز شده و بتنگ آمده و افسرده. (برهان). ملول و سنگین بار و عاجز و خسته و دلتنگ، و سته مخفف ستوه است. (آنندراج) (انجمن آرا). سته. (اوبهی). خسته و عاجز مانده. (صحاح الفرس). تنگ آمده و ملول و عاجز مانده (غیاث): همه با رافع یکی شدند که از ستمهای علی بن عیسی و کارداران او ستوه بودند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). یکی جای کرد اندر البرز کوه که دیو اندر آن رنجها بد ستوه.فردوسی. ز زخم سمش گاو ماهی ستوه بجستن چو برق و بهیکل چو کوه.فردوسی. چلیپاپرستان رومی گروه چنانند از او وز سپاهش ستوه.اسدی. خروشید بر یک دل از غم ستوه که بازارگانیم ما یک گروه.اسدی. و برینسان تاختنی برد که مرغ در هوا ستوه شدی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۹). علم داری بحلم باش چو کوه مشو از نائبات چرخ ستوه.سنایی. رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان ز مردم ستوه.سعدی. || (اِمص) دلتنگی. (لغت فرس اسدی). که بصورت بستوه آید: چنین بود هر دو سپه هم گروه نه زآن سو ستوه و نه زین سو شکوه. فردوسی.[ سُ ] (اِخ) نام جادویی که ارجاسب برای تفحص احوال به ایران گسیل داشت. (مزدیسنا و ... تألیف معین چ ۱ ص ۳۶۰): یکی جادویی بود نامش ستوه گذارنده راه و نهفته پژوه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «ستوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر