معنی ستمگر
9 بازدید
[ سِ تَ گَ ] (ص مرکب) ظالم. جابر. (ترجمان القرآن). باغی. (ربنجنی): نگه کرد گرسیوز اندر گروی گروی ستمگر بپیچید روی.فردوسی. که یزدان ببخشد گناهش مگر ستمگر نخواند ورا دادگر.فردوسی. دگر باره با من بجنگ اندر آمد که بس خوار داری مرا ای ستمگر.فرخی. نباشد هیچ بیگانه ستمگر نباشد هیچ آزاده ستمبر.(ویس و رامین). وین ستمگر جهان بشیر بشست بر بناگوشهات پرّ غراب. ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانهٔ طهران ص ۲۰۳). بخواب اندر است ای برادر ستمگر چه غره شدستی بدان چشم بارش. ناصرخسرو. دوش از تو دلی بدرد و غم داشته ام وز هجر ستمگرت ستم داشته ام.سوزنی. از دست روزگار ستمگر بعهد او زی اهل شهر نخشب خط امان رسید.سوزنی. چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر برآرد دست باز آید برین در.نظامی. این دلو کرد و آن ستم آورد عاقبت هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است. خاقانی. من همه قصد وصالش میکنم وآن ستمگر عزم هجران میکند. سعدی (غزلیات). پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد بر گردن او بماند و از ما بگذشت. سعدی (گلستان). سنگین نمیشد اینهمه خواب ستمگران میشد گر از شکستن دلها صدا بلند.صائب.
کلمات همقافیه با «ستمگر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گر» برای سرودن شعر