معنی ستمگاره
7 بازدید
[ سِ تَ رَ / رِ ] (ص مرکب) ظالم. ستمکاره. ستمکار: چو شاهان بکینه کشی خیر خیر از این دو ستمگاره اندازه گیر.فردوسی. که ایدون ببالین شیر آمدی ستمگاره مرد دلیر آمدی.فردوسی. دگر آنکه گفتا ستمگاره کیست بریده دل از شرم و بیچاره کیست.فردوسی. چو کژّی کند مرد بیچاره خوان چو بی شرمی آرد ستمگاره خوان. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۸ ص ۲۵۵۸). کام روا باد و نرم گشته مر او را چرخ ستمگاره و زمانهٔ وارون.فرخی. هرگز چنین گروه نزاید نیز این گنده پیر دهر ستمگاره.ناصرخسرو. ستم را ز خود دور دارم بهش ستمکش نوازم ستمگاره کش.نظامی. غم آلود یوسف بکنجی نشست بسر بر ز نفس ستمگاره دست. سعدی (بوستان). رجوع به ستمکاره شود.
کلمات همقافیه با «ستمگاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر