معنی ساکن شدن
8 بازدید
[ کِ شُ دَ ] (مص مرکب) مسکن گرفتن. مستقر شدن. جای گرفتن : حق قدم بر وی نهد از لامکان آنگه او ساکن شود در کن فکان.مولوی. || ایستادن : ساکن نمیشود نفسی آب چشم من کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود. سعدی (خواتیم). || تسکین یافتن. آرام گرفتن : گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم. سعدی (طیبات).
کلمات همقافیه با «ساکن شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر