معنی زکی
8 بازدید
[ زَ کا ] (ع اِ) جفت از هر عدد. مقابل طاق. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به زکا شود.[ زَ کی ی ] (ع ص) پاکیزه. (ترجمان القرآن) (منتهی الارب). پاک از فساد. (غیاث) (آنندراج). طاهر. طیب. پاک. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): بویا چون مشک زکی بینمش گاه جوانمردی و گاه وقار.منوچهری. معجزه همچون گواه آمد زکی بهر صدق مدعی در بیشکی. مولوی (مثنوی). || فعیل از زکاء بمعنی فاعل و در سورهٔ مریم : {/Bقََالَ إِنَّمََا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاََماً زَکِیًّا.۱-۹۱۹:۱۹/} بیضاوی گوید: یعنی طاهر از گناهان و نامی بر خیر. (از اقرب الموارد). || زائد الخیر و الفضل بین الزکاء. (ذیل اقرب الموارد). || نیکو و خوش عیش. ج، ازکیا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ زَ ] (از ع، ص) مالدار. متمول. (ناظم الاطباء). || آنکه قسمتی از مال خود را به فقرا دهد. || پاکدامن. تولک. || باهوش. || چابک. || توانا. || نموکننده مانند کودک. (ناظم الاطباء).[ زَ / زَ کی ی ] (صوت) در تداول کلمهٔ تعجب است. ای عجب! (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ کی ی ] (اِخ) از جملهٔ القاب امام حسن بن علی المرتضی (ع) است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۲۱ شود.[ زَ کی ی ] (اِخ) از جملهٔ القاب امام حسین بن علی المرتضی (ع) است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۳۳ شود.[ زَ کی ی ] (اِخ) از جملهٔ القاب امام چهارم علی بن حسین بن علی المرتضی(ع) است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۲ شود.[ زَ کی ی ] (اِخ) لقب امام حسن عسکری است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۹۸ و ۹۹ شود.[ زَ کی ی ] (اِخ) (پارسا) انجیل لوقا ۱۹: ۲ مردی از اغنیای یهود است که در اریحا سکونت داشته، رئیس عشاران آن حدود بود. رجوع به قاموس کتاب مقدس شود.[ زَ کی ] (اِخ) رجوع به زکی همدانی در همین لغت نامه شود.[ ] (اِخ) نام شهری از بلاد عمان. ابن بطوطه. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «زکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر