معنی زنده گشتن
6 بازدید
[ زِ دَ / دِ گَ تَ ] (مص مرکب) حیات یافتن. از نو حیات یافتن : بمردند از روزگار دراز بگفتار من زنده گشتند باز.فردوسی. عبداللََّه طاهر از پیش خلیفه بیرون آمد و این تشریف که خلیفه فرمود... بدان زنده گشت . (تاریخ بیهقی). اما چون بر لفظ عالی سخن بر این جمله رفت، بنده قوی دل و زنده گشت . (تاریخ بیهقی). زنده به آب خدای خواهی گشتن زنده به جیحون نئی و مرده به سیحون. ناصرخسرو. چون تعلق یافت نان با بوالبشر نان مرده زنده گشت و باخبر.مولوی. اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق ازین دفتر نوشتی. سعدی (گلستان). - زنده گشتن زمین؛ احیاء گردیدن آن. روییدن گیاه در آن : بینا و زنده گشت زمین ایرا باد صبا فسون مسیحا شد.ناصرخسرو. || شفا حاصل کردن و به گشتن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «زنده گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر