معنی زنج
6 بازدید
[ زَ ] (اِمص، اِ) گریه و نوحه کردن است. (برهان). نوحه کردن. (فرهنگ جهانگیری). گریه و نوحه. (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زنجه. گریه. ناله. (فرهنگ فارسی معین). || سخر و لاغ را نیز گویند که مسخرگی باشد. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از انجمن آرا) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || گرهی که از تنهٔ درخت بر می آید. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی) (از ناظم الاطباء): ز بالا دو چیز از دل سنگ سخت برون تاخته همچو زنج از درخت. اسدی (از فرهنگ رشیدی). بیتی دو سه ثنای تو خواهم بنظم کرد وآنگه فروروم به ره رنج و مسخره. از مدح تو تماخره و زنج در کرم هرچند دوری از ره رنج تماخره. سوزنی (از فرهنگ جهانگیری). || رنج را گویند... (فرهنگ جهانگیری).[ زُ ] (اِ) مطلق صمغ را نیز گفته اند خواه صمغ عربی باشد خواه غیر عربی. (برهان). انگم. صمغ درخت. (فرهنگ فارسی معین). صمغ. (ناظم الاطباء). صمغ درخت . (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری). رجوع به زمج شود. || چانه و زنخ را گویند و به عربی ذقن خوانند. (برهان) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از آنندراج). مصحف زنخ. (حاشیهٔ برهان چ معین).[ زِ ] (اِ) زاج سفید باشد و به عربی شب یمانی خوانند به تشدید بای ابجد. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از فرهنگ فارسی معین). زاج سفید. (ناظم الاطباء). در ترجمهٔ صیدنه... زاگ سپید... (فرهنگ رشیدی). || جیوه. || صمغ. || سنج که یکی از آلات موسیقی باشد. (ناظم الاطباء). دزی در ذیل قوامیس عرب آرد: زِنج، صَنج... سنج یا چغانهٔ خردی از مس به قطر شش سانتی متر که کوران برای هماهنگی آوازشان آن را نوازند... (از دزی ج ۱ ص ۶۰۵). رجوع به سنج، صنج، زنگ و ایران در زمان ساسانیان چ ۲ ص ۵۰۵ شود.[ زَ نَ ] (ع مص) سخت تشنه گردیدن. (ناظم الاطباء). فراهم آمدن امعاء کسی از تشنگی چنانکه از خور و نوش زائد باز ماند. (از اقرب الموارد). || تشنه گردیدن شتر دفعه به دفعه و تنگ شدن شکم آن. (از اقرب الموارد). رجوع به مادهٔ بعد شود.[ زَ نَ ] (ع اِمص) شدت تشنگی یا آن درهم شدن روده هاست از تشنگی و در این وقت صاحب آن از خور و نوش زائد بازماند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به مادهٔ قبل شود.[ زَ / زِ ] (ع اِ) زنگ که گروهی است از سیاهان. زنجی یکی. ج، زنوج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). زنگی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): و عجاجة ترک الحدید سوادها زنجاً تبسم او قذالا شائبا. متنبی (از اقرب الموارد). || طبل. دهل. (ناظم الاطباء).[ زُ ] (اِخ) دهی است به نشابور. (منتهی الارب). قریه ای به نشابور. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ ] (اِخ) زنگ. زنگبار. مملکت زنگیان. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۲، تاریخ الحکماء ابن قفطی ص ۳۴۸ و احوال و اشعار رودکی ص ۳۹۳ شود.
کلمات همقافیه با «زنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر