معنی زنجاب
8 بازدید
[ زِ / زَ ] (اِ) بمعنی سنجاب که جانوری است و از پوست آن پوستین کنند و همان پوست را هم سنجاب گویند. (آنندراج). سنجاب. (ناظم الاطباء). رجوع به سنجاب شود.[ ] (ص مرکب) (اصطلاح بنایان) اشباع شدهٔ به آب. آجری زنجاب: زنجاب شدن آجر؛ آب بسیار خوردن آجر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زُ / زِ ] (اِ مرکب) زُنج درخت که هنوز سفت و منجمد نشده. رجوع به زنج شود. || ترشحات کم و بیش چسبناک و آب شکل خارج شده از زخمهای جلدی ملتهب . (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «زنجاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر