معنی زبونترین
8 بازدید
[ زَ تَ ] (ص عالی) حقیرترین. خردترین. کوچک ترین: کُتَع؛ زبون ترین بچهٔ روباه. (منتهی الارب). || پست ترین جنس. ردی ترین. نامرغوب ترین : نوعی [ از زبیب ] که بیدانه است و کشمش نامند، بهترین او سبز و زبونترین او سیاه است. (تحفهٔ حکیم مؤمن: زبیب). زبرجد را انواع است و زبونترین، زبرجد هندی است. (مخزن الادویه).
کلمات همقافیه با «زبونترین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر