معنی زبونتر
11 بازدید
[ زَ تَ ] (ص تفضیلی) لاغرتر. نزارتر: زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز مرا بطنز چو خورشید خواند آن جوزا. خاقانی. رجوع به زبون شود. || رام تر. آماده تر. سلیم تر: چون با یاران خشم کنی جان پدر بر من ریزی تو خشم یاران دگر دانی که منم زبون تر و عاشق تر پالان بزنی چو برنیایی با خر.فرخی. || ضعیف تر. آسان تر: راست جانب ما زبون تر است که هر گریخته وی را جایی نماند اینجا آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۰). اگر شکسته شوند بتعجیل بروند و بُنه ها بردارند و سوی ری کشند، که اگر ایشان را قدم از خراسان بگسست، جز ری و آن نواحی که زبون تر است، هیچ جای نیست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۳). رجوع به «زبون» و «زبون ترین» شود.
کلمات همقافیه با «زبونتر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تر» برای سرودن شعر