معنی زایل گشتن
7 بازدید
[ یِ گَ تَ ] (مص مرکب) محو شدن. قطع گردیدن. زدوده شدن : و چندانکه شایانی قبول حیات از این جثه زایل گشت، برفور متلاشی گردد. (کلیله و دمنه). از آب دیده صد ره، طوفان نوح دیدم و ز لوح سینه نقشت، هرگز نگشت زایل. حافظ. || بسرآمدن. پایان یافتن : بدان نامه بیارامید و همهٔ نفرتها زایل گشت و قرار گرفت. (تاریخ بیهقی). دور به آخر رسید و عمر بپایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل. سعدی. || شدن. رفتن. رجوع به زایل گردیدن و زوال شود.
کلمات همقافیه با «زایل گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر