معنی ریزیدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) خرد شدن. (ناظم الاطباء). پاشیده شدن از یکدیگر. ریزریز شدن از یکدیگر. پوسیدن: تفتیت. تفتت؛ از هم ریزیدن. متلاشی شدن. (یادداشت مؤلف): آن مردگان... بریزیدند و خاک شدند. (ترجمهٔ تفسیر طبری). چون همهٔ سنگها بیفکندند آن مرغان بازگشتند و ایشان را خارش اندرتن افتاد و تنهاشان بریزید. (ترجمهٔ طبری بلعمی). چنان سخت زد بر زمین کاستخوان بریزید و هم در زمان داد جان.فردوسی. تن او را بجهت اعتبار از دو جانب بیاویختند تا بپوسید و بریزید. (جامع التواریخ رشیدی). شما ریزیده شوید و این درخت وجود شما افشانده شود. (کتاب المعارف). سنگی از منجنیق بجست و در هوا ریزیده شد و از آنجا سنگکی بس کوچک بر سر ابوالقاسم آمد و بشکست. (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۷۳). || گداخته شدن. || حل شدن. || افشان شدن و پراکنده شدن. (ناظم الاطباء): بلرزید کوه و بجوشید آب بریزید برگ و نبات و گیاه. (قصص الانبیاء ص ۲۳۱). || کوفته شدن و نرم شدن. || پوسیدن. فاسد شدن. || مانده و خسته شدن. || متنفر و بیزار شدن. || ریختن. افشاندن. منتشر و پراکنده کردن. (ناظم الاطباء). || ریختن (به معنی لازم): ریزیدن موی. (یادداشت مؤلف): حرق انحصاص؛ ریزیده شدن موی. (تاج المصادر بیهقی): اندر ریزیدن مژگان و علاج آن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بسیار باشد که... و دندان ریزیدن گیرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ریشش ز داءثعلب ریزیده جای جای چون یوز گشته از ره پیسی نه از شکار. سوزنی. مژه ریزیده چشم آشفته مانده ز خوردن دست و دندان سفته مانده. نظامی. برگ درخت ریزیدن گرفت. (گلستان). گوشت مژگان خنک گرداند [ کافور ] و از ریزیدن نگاه دارد. (نزهة القلوب). سیاه داوران صمغ درختی است و ریزیدن موی را سود دارد. (نزهةالقلوب).
کلمات همقافیه با «ریزیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر