معنی ریزه

معنی ریزه

22 بازدید
[ زَ / زِ ] (ص، اِ) پارچه. قطعه. خرده. خردهٔ کوچک از هر چیزی. (ناظم الاطباء). خرد. (شعوری ج ۲ ص ۲۰). صغیر. سخت خرد. بسیار ریز. (یادداشت مؤلف). هرچه در غایت خردی بود. (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری): و آن کوه بلند کآبناک است جمع آمده ریزه های خاک است.نظامی. خوانده بجان ریزهٔ اندیشناک ابجد نه مکتب از این لوح خاک.نظامی. اگر زبان مرا روزگار دربندد به عشق در سخن آیند ریزه های عظام. سعدی - آبگینه ریزه؛ خرده شیشه : عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم. سعدی. - ریزه دندان؛ خرددندان. که دندانهای خرد دارد. (یادداشت مؤلف). - ریزهٔ سیمین؛ ستارگان. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). کنایه از ستارگان. (برهان) (از انجمن آرا). کوکب. (آنندراج): قرصهٔ زر شد نهان در سفرهٔ لعل شفق ریزهٔ سیمین به روی سبز خوان آمد پدید. خواجه عمید لومکی (از انجمن آرا). - ریزه شدن؛ خرد شدن. (ناظم الاطباء). به قطعات و تکه های کوچک درآمدن. خرد شدن به پاره های کوچک. (از یادداشت مؤلف): که چون سرمه گردد سر و گردنش شود استخوان ریزه اندر تنش. شمسی (یوسف و زلیخا). تا یکی خم بشکند ریزه شود سیصد سبو تا مِرَد پیری به پیش او مِرَد سیصد کلوک. عسجدی. - ریزه کردن؛ خردخرد کردن. قطعه قطعه کردن. تفتیت. (از یادداشت مؤلف): به شمشیر تنشان همه ریزه کرد سرانشان ببرید و بر نیزه کرد.اسدی. - ریزه میزه؛ زن که جثه و همه اعضاء خرد و مطبوع دارد. (یادداشت مؤلف). - ریزه نقش؛ آنکه اجزای روی و بدن همه نازک و لطیف و کوچک دارد. خردجثه. (یادداشت مؤلف). - زمین ریزه؛ ذرهٔ خاکی. ریزه ای از خاک زمین : گر تو زمین ریزه چو خورشید و ماه پای نهی بر فلک از قدر و جاه.نظامی. - سنگریزه؛ پاره های بسیار خرد و کوچک سنگ. (از یادداشت مؤلف). رجوع به مادهٔ سنگریزه شود. - عرق ریزه؛ کنایه از گلاب. (از یادداشت مؤلف). - قطره ریزه؛ قطره های خرد باران : همت چو هست باک ز بذل قلیل نیست ابری که قطره ریزه فشاند بخیل نیست. کاشف شیرازی. || بیخته. آنچه فروریزد از غربال و الک و پرویزن گاه بیختن که معنی دیگر (بسیار خرد) نیز از همین معنی است. (یادداشت مؤلف): سپهر برشده پرویزنی است خون افشان که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است. حافظ. || پاره های ریز و خرد غذا و گیاه که برچینند و تغذیه کنند. پاره های خرد نان. (از یادداشت مؤلف): ای ریزهٔ روزی تو بوده از ریزش ریسمان مادر.خاقانی. من سگ کوی توام شیری شوم گر گاه گاه چون سگان کوی خویشم ریزهٔ خوانی دهی. عطار. مرغ ازپی نان خوردن او ریزه نچیدی. (گلستان سعدی). - نان ریزه؛ ریزهٔ نان. قطعات خرد از نان : بس مور کو به بردن نان ریزه ای ز راه پی سودهٔ کسان شود و جان زیان کند. خاقانی. || هر چیز که در غایت خردی و کوچکی باشد از حیوان و نبات و جماد. (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || کودک. (شرفنامهٔ منیری). بچه از هر حیوانی. (ناظم الاطباء). || خار و خاشاک خرد. (آنندراج). || آنچه زرگران سیم و زر گداخته در وی ریزند. (آنندراج). || ریز. مقابل درشت (در خط و قلم). (از یادداشت مؤلف). - خط ریزه؛ خط ریز. مقابل خط درشت. (یادداشت مؤلف): آن خط ریزه گرد بناگوش روشنش گویی نبشته اند به خون دل منش.سوزنی. - ریزه سرایی؛ نغمه سرایی. (آنندراج) (غیاث اللغات). زمزمه. ریزه خوانی. (ناظم الاطباء): برداشته بلبل ز پی ریزه سرایی چیزی که برآمد ز تراش سخن ما. نعمت جان عالی (از آنندراج). || تراشه. پاره. رقعه. (ناظم الاطباء). چیزی که از شکستن چیزی بریزد. (آنندراج): قراضه. ریزهٔ زر. (دهار): اگر چه زر به مهر افزون عیار است قراضه ریزه ها هم در شمار است.نظامی. - ریزهٔ قلم؛ تراشهٔ قلم. (آنندراج). عامهٔ قدما معتقد بودند که پراکندن تراشهٔ قلم زیر دست و پا موجب نکبت می شود: هر جا که هست شعر غم و محنت آورد این ریزهٔ قلم همه جا نکبت آورد. محمدسعید اشرف (از آنندراج). - ریزهٔ مقراض؛ ریزه هایی که در بریدن از دم مقراض افتد. (آنندراج): پیراهن گل ریزهٔ مقراض قبایی است کز روز ازل بر قد حسن تو بریدند. نجفقلی بیگ والی (از آنندراج). || چیز بی قدر و قیمت. || پول کوچک. || تخم مرغ بهم مخلوط کردهٔ برشته. || نوعی از خروس. || شاگرد بنا که نصف و یا ثلث مزد بنا را می گیرد. (ناظم الاطباء).
[ زَ / زِ ] (اِخ) دهی از بخش حومهٔ شهرستان قوچان. دارای ۲۳۱ تن سکنه. آب آن از قنات و محصولات عمدهٔ آنجا غلات و میوه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ زِ ] (اِخ) دهی از بخش طیبات شهرستان مشهد. دارای ۲۳۱ تن سکنه. آب آن از قنات و محصول عمدهٔ آنجا غلات، بنشن، زیره و صنایع دستی آنجا قالیچه و کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «ریزه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید