معنی ریزنده
8 بازدید
[ زَ دَ / دِ ] (نف) نعت فاعلی از ریختن و ریزیدن. ریزان: ماء ساکب؛ آب ریزنده. دمع ساکب؛ اشک ریزنده. (یادداشت مؤلف). سحابة هموم؛ ابر ریزنده. (منتهی الارب). || جاری شونده : بیامد نشست او به زرینه تخت بسر برش ریزنده مشک از درخت.فردوسی. ارسطو به ساغر فلاطون به جام می خام ریزنده بر خون خام.نظامی. بهترین قلقطار آنست که نازک باشد و ریزنده. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - ریزنده خون؛ ریزندهٔ خون. خونخوار. خونریز. (از یادداشت مؤلف): همی کرم خوانی به جرم اندرون یکی دیو جنگ است ریزنده خون.فردوسی. همی رفت با نیکدل رهنمون بدان بیشهٔ گرگ ریزنده خون.فردوسی. - ریزندهٔ خون؛ قاتل. کشنده. (یادداشت مؤلف): چنان دان که ریزندهٔ خون شاه جز آتش نبیند به فرجام گاه.فردوسی. به لشکرگه آمد که ارجاسب بود که ریزندهٔ خون لهراسب بود.فردوسی. || متلاشی شده . ریزریزشده : ورا پاسخ این بد که ریزنده باد زبان و لب و دست و پای قباد.فردوسی.
کلمات همقافیه با «ریزنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر