معنی ریخت
44 بازدید
(مص مرخم، اِمص) ریختن: ریخت و پاش. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ) ژست. هیأت. شکل. هیکل. قیافه. صورت. و در آن نظر به تمام حجم نیز هست: چرا به این ریخت درآمده اید؟ (یادداشت مؤلف). شکل و قیافه. اندام. (فرهنگ فارسی معین). هیأت. وضع ظاهر. سر و پز. سر و لباس: خوش ریخت. بدریخت. (از فرهنگ لغات عامیانه). - بدریخت؛ بدقیافه. بدشکل. بدگل. بدهیأت. مقابل خوش ریخت. (یادداشت مؤلف). - بی ریخت؛ بیقواره. نازیبا. که فاقد تناسب اندام و زیبائی است. - خوش ریخت؛ خوشگل. زیبا. زیبااندام. (از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «ریخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر