معنی رو نمودن
7 بازدید
[ نِ دَ ] (مص مرکب) روی نمودن. نشان دادن رخسار. نمایاندن چهره چنانکه عروس، داماد و پدر و مادر او را. (از یادداشت مؤلف): روی بنما و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر.حافظ. || واقع شدن. حدوث. وقوع. رو کردن. (از یادداشت مؤلف): شما را چه رو می نماید در این که بی نیکمردان مبادا زمین.نظامی. - رو نمودن چیزی؛ آشکار شدن و به ظهور آمدن. (آنندراج): چه دیده ای که بر آئینه مایلی شب و روز ز ما نهفته مدار آنچه رو نمود آنجا. آصفی (از آنندراج). || روی آوردن. رو کردن. آمدن به سوی چیزی. (از یادداشت مؤلف): یک شه دیگر ز نسل آن جهود در هلاک قوم عیسی رو نمود.مولوی. در میان گریه خوابش درربود دید در خواب آنکه پیری رو نمود.مولوی.
کلمات همقافیه با «رو نمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر