معنی رو نهادن
8 بازدید
[ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) روگذاشتن. قرار دادن چهره روی چیزی. گذاشتن رخسار. || رو کردن. روی آوردن. متوجه شدن و به سویی عزیمت کردن. به سویی حرکت کردن : کسری پسر سالار بود... هرکجا رو نهادی کس نیارستی پیش او ایستادن. (قصص الانبیاء ص ۲۲۵). بگفت و درآمد کک کوهزاد چو نر اژدها سوی او رو نهاد. (کک کوهزاد). سوی هندستان اصلی رو نهاد بعد شدت از فرج دل گشته شاد.مولوی. هرکه دارد حسن خود را بر مراد صد قضای بد سوی او رو نهاد.مولوی. بوسه دادندی بدان نام شریف رو نهادندی بدان وصف لطیف.مولوی. زنجیر در گردن شیخ کرده رو بشهر نهادند. (گلستان). رجوع به روی نهادن شود.
کلمات همقافیه با «رو نهادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر