معنی روی آوردن
10 بازدید
[ وَ دَ ] (مص مرکب) متوجه شدن. توجه کردن. (ناظم الاطباء). اقبال. رو کردن. حرکت کردن به. (یادداشت مؤلف): یکایک پذیرفت گفتار اوی از آن پس سوی راه آورد روی.فردوسی. امیر نماز بامداد بکرد و روی به شهر آورد. (تاریخ بیهقی). لشکر از چهار جانب روی به رخنه آورد. (تاریخ بیهقی). عامهٔ شهر... سلاح برداشتند و روی به جنگ آوردند. (تاریخ بیهقی). محمود حسنک را دستوری داد تا به حج رود حج بکرد و روی به بلخ آورد. (تاریخ بیهقی). امیر روی به من آورد و سخن از من خواست. (تاریخ بیهقی). تا روی بسوی من نیارد من روی بسوی او نیارم.ناصرخسرو. به هر جانب که روی آری به تقدیر رکابت باد چون دولت جهانگیر.نظامی. رجوع به رو آوردن شود. || عارض شدن. || پناه آوردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «روی آوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر