معنی روی
8 بازدید
(اِ) فلزی از مس به قلع آمیخته که به تازی صفر و شبه خوانند چه در رنگ شبیه به طلا است. (از انجمن آرا) (از آنندراج). فلزی است به رنگ خاکستری متمایل به آبی و آن را برای ساختن ظروف و غیره به کار برند. شمارهٔ اتمی آن ۳۰ و وزن اتمی آن ۳۸/۶۵ است. چون روی را با مس ترکیب کنند ورقه های نازک حلب حاصل شود. (فرهنگ فارسی معین): تو گفتی که از آهنش کرده اند به سنگ و به رویش برآورده اند.فردوسی. بفرمود کآهنگران آورند مس و روی و پتک گران آورند.فردوسی. می زرد کف بر سرش تاخته چو روی از بر زر بگداخته.اسدی. آهنم از آهن و رویی و گر آب شوی آب ترا آهنم.ناصرخسرو. - روی سوخته؛ سولفور مس. (از فرهنگ فارسی معین). - روی گداخته؛ یعنی رویینه. نحاس. (ترجمان القرآن). || خود که بر سر پوشند. (آنندراج).(ن مف مرخم / نف مرخم) مخفف روییده و روینده. (یادداشت مؤلف). روییده. (از آنندراج). و اغلب به صورت ترکیب آید. - خودروی؛ خودرو. که خودش روییده باشد. که کسی آن را نکارد: خواب از خمار بادهٔ نوشین بامداد بر بستر شقایق خودروی خوشتر است. سعدی. رجوع به همین مدخل در حرف «خ» شود. || (فعل امر) امر به روییدن. (آنندراج). رجوع به روییدن شود.(اِمص) رو. روب. اسم مصدر از رُفتن، در رفت و روی. (از یادداشت مؤلف).[ رُ وی ی ] (ع اِ) دیدار. || دیدار خوب. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ رَ وی ی / رَ ] (ع اِ) حرف قافیهٔ شعر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نام اصلی قافیه که مدار قافیه بر آن است و آن در اصل به تشدید یاء است اما در فارسی به تخفیف خوانند. (آنندراج) (از غیاث اللغات). آخرین حرف اصلی قافیه را که در آخر همهٔ ابیات تکرار شود، مانند: حرف «ر» در قافیهٔ «مدار و غدار» و حرف «ز» در «آغاز و آواز» و حرف «ل» در «دل» و «محمل» در ابیات زیر: یار ناپدیدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار. ای بر احدیتت ز آغاز خلق ازل و ابد هم آواز. غمت در نهانخانهٔ دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند. روی ظاهراً مأخوذ از رِوا است به معنی رسنی که بدان بار شتر بندند پس چون بنای جملهٔ ابیات اشعار بر این حرف است همچنان است که گویی جملهٔ ابیات بر این حرف بسته می شود. آن را به رواء شتر ماننده کرده اند: قافیه در اصل یک حرف است و هشت آن را تبع چار پیش و چار پس این نقطه آنها دایره حرف تأسیس و دخیل و ردف و قید آنگه روی بعد از آن وصل و خروج است و مزید و نایره. (از المعجم). || (ص، اِ) دنباله رو. عقب درآینده : جهد کن تا مست نورانی شوی تا حدیثش را شود نورش روی.مولوی. صدهزاران همچنین در جادوی بوده است و او نبوده چون روی.مولوی. چون حیات از حق بگیری ای روی بس غنی گردی ز گل در دل روی.مولوی. || آب بسیار و شیرین و سیراب کننده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شرب تمام، یقال: شربت شرباً رویاً. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سیراب و تازه : سوی دشت از دشت نکته بشنوی سوی باغ آیی شود نخلت روی.مولوی. || ابر بزرگ قطرهٔ سخت بار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مخفف راوی. (فرهنگ فارسی معین): نام هر چیزی چنانکه هست آن از صحیفهٔ دل روی گشتش زبان.مولوی. || (اصطلاح عرفان) نزد صوفیه تجلیات را گویند از معانی نوری و صوری و به ذوقی منتهی گردد و هو البقاء باللََّه. و در کشف اللغات گوید: روی در اصطلاح صوفیان عبارت است از انوار ایمان و فتح ابواب عرفان و رفع حجب از جمال حقیقت. شیخ جمالی فرموده اند که روی عبارت از وجه حقیقی است. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ رِ وا ] (ع مص) رَیّ. ریّ. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به رَیّ و ریّ شود.[ رِ وا ] (ع ص) آب بسیار و سیراب کننده. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «روی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر