معنی روغنی
7 بازدید
[ رَ / رُو غَ ] (ص نسبی) منسوب به روغن. (ناظم الاطباء). || عصار و روغن فروش. (آنندراج) (انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). عصار و روغنگر. (برهان) (از آنندراج). روغنگیر. مسکه فروش. (ناظم الاطباء). || هر چیز آلوده به روغن. (از آنندراج) (از شعوری ج ۲ ورق ۲۸). باروغن. آلوده به روغن. (یادداشت مؤلف). هرچیز که به روغن آلوده باشد چون نان روغنی و لباس روغنی و جامهٔ روغنی. (آنندراج): دل عالمی را نموده ست داغ از آن جامهٔ روغنی چون چراغ. میرزا طاهر وحید (از آنندراج). || نانی که خمیر آنرا با روغن سرشته باشند. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (برهان) (لغت محلی شوشتر) (از شعوری ج ۲ ورق ۲۸). و رجوع به روغنینه شود. || در اصطلاح نقاشان به نوعی رنگ که با مواد روغنی ترکیب شده باشد گفته می شود. مقابل رنگ لعابی که فقط از مخلوط رنگ و گل به دست آید. - رنگ روغنی؛ کنایه از رنگی که با ترکیب نوعی روغن صنعتی به دست آید. - رنگ روغنی زدن؛ در اصطلاح نقاشان رنگ آمیزی کردن در و پنجره و منازل را با رنگ روغنی. || (اِخ) جماعتی در شوشتر. (لغت محلی شوشتر).[ رَ / رُو غ ] (اِخ) دهی از دهستان چاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. سکنهٔ آن ۵۸۹ تن. آب آن از قنات. محصول عمدهٔ آنجا غلات و لبنیات و چغندر و پنبه. راه آن اتومبیلرو. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ رَ / رُو غَ ] (اِخ) از ملازمان اکبر شاه هند و متوفای سال ۹۸۰ هـ . ق. و شاعری لاابالی ولی دارای طبعی خوش بود. دوبیت زیر از اوست: از جفای او نمی نالم که می ترسم رقیب داند از تأثیر فریادم که از بیداد کیست. بود چون اخگری در خاک راه او دل گرمم که بردارد به بازی طفل و از دست افکند زودش. (از آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۱۶۵) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.
کلمات همقافیه با «روغنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر