معنی واژه روح
8 بازدید
(ع ص، اِ) جِ رَوْحاء، مؤنث اَرْوَح، یعنی آنکه میان دو پایش گشادگی داشته باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به اروح شود.[ رَ ] (ع مص) شبانگاه کردن و رفتن در آن. رواح. (مصادر زوزنی). شبانگاه رفتن نزد کسان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بوی یافتن. رَوَح. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). در اقرب الموارد به این معنی ریح آمده: راح الشجر یراح ریحاً؛ وجد الریح -انتهی. || سخت جستن باد. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). رَوَح. (تاج المصادر بیهقی). || جنبیدن باد. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). || باد خوش داشتن روز و خوش بودن آن. (از اقرب الموارد). || سبک دست شدن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). در اقرب الموارد به این معنی ریح آمده: راحتْ یَدُه لکذا یَراح [ ریحاً ]؛ خفّتْ -انتهی. || (اِ) آسانی. (ترجمان علامه ترتیب عادل) (دهار) (مهذب الاسماء). آسانی در کارها. (لغت محلی شوشتر خطی). آسانی و بخشایش. (مهذب الاسماء). مهربانی. قال اللََّه تعالی : {/B«فَرَوْحٌ وَ رَیْحََانٌ » ۱-۳۵۶:۸۹/}(قرآن ۵۶/۸۹)؛ ای رحمة و رزق. (منتهی الارب). || رحمت. (دهار) (ترجمان علامه ترتیب عادل) (اقرب الموارد). قوله تعالی : {/Bلاََ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللََّهِ. ۱۰-۱۴۱۲:۸۷/}(قرآن ۱۲/۸۷).(از اقرب الموارد). || راحت. (دهار) (اقرب الموارد). آسایش. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (ترجمان علامه ترتیب عادل). - روح و ریحان؛ آسایش و روزی. رجوع به معنی قبلی شود. || فرحت و تازگی. (غیاث). شادمانی و فرح. (از اقرب الموارد): و در هر نفسی از این بشارت انسی و در هر روحی از این فتوح روحی بود. (جهانگشای جوینی). || یاری و نصرت. || عدل که شکایت کننده را آسایش دهد. (از اقرب الموارد). || خنکی نسیم. (دهار) (غیاث). || نسیم باد. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). باد نرم و خوش آیند. (منتهی الارب). باد خوش آیند. (غیاث). نسیم خنک. (لغت محلی شوشتر خطی). - باروح؛ دلگشا. دلباز: جایی نوی با روح و صفا بود. (انیس الطالبین ص ۲۰۸). || بوی خوش. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). || روز خوش. (دهار) (از منتهی الارب).[ رَ ] (ع ص، اِ) جِ رائح. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به رائح شود.[ رَ وَ ] (ع مص) فراخی و گشادگی میان هر دو پا در رفتن، غیر فحج که پیش پایها نزدیک و پاشنه ها دور نهاده رفتن است. (منتهی الارب) (آنندراج). گشادگی. گشادگی میان دو پا. مقابل فَحَج. (المنجد). فراخ نهادن پیش پاها از یکدیگر در گام زدن چنانکه پاشنه ها به هم نزدیک باشند. || (اِ) مرغهای پراکنده و متفرق یا مرغها که بسوی آشیانه بازگردند شبانگاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغة). مؤنث آن رَوَحة. (متن اللغة).(اِخ) قصبه ای در فوشنج (خراسان) بوده است. رجوع به نزهةالقلوب چ انگلستان ج ۳ ص ۱۵۲ و ۱۵۳ و چ دبیرسیاقی ص ۱۸۸ شود.(اِخ) ابن ابی بحر. نام پدر حسین بن روح یکی از نواب اربعهٔ حضرت حجت. رجوع به حسین بن روح و خاندان نوبختی تألیف عباس اقبال ص ۲۱۴ شود.(اِخ) ابن اسلم باهلی بصری، مکنی به ابوحاتم. وی از حمادبن سلمه روایت دارد. (از تاج العروس).(اِخ) ابن جَناح شامی، مکنی به ابوسعد. وی از مجاهد و این یک از ابن عباس روایت دارد. (از تاج العروس). و رجوع به ابوسعد شود.(اِخ) ابن حاتم بن قبیصةبن مهلب ازدی. از امرا و نیکوکاران و حاجب منصور عباسی بود. مهدی بن منصور او را ولایت سند داد و سپس او را به بصره و پس از آن به کوفه منتقل کرد. در زمان هارون الرشید به حکومت فلسطین گماشته شد و بعد معزول گردید و به بغداد رفت و آنگاه که برادرش یزیدبن حاتم امیر افریقیه درگذشت وی بجای او به حکومت قیروان منصوب شد (۱۷۱ هـ .ق.) و هم بدانجا درگذشت. وی به علم و شجاعت و دوراندیشی موصوف بود. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۶۳). و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۴۰۶ و اعلام المنجد و فتوح البلدان بلاذری و البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۹۵ و عیون الاخبار (فهرست) و ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۳۱۴ و العقد الفرید ج ۱ ص ۵۶ و ج ۲ ص ۴۴ و ۲۴۳ شود.(اِخ) ابن حارث بن اخنس. انیس بن عمران از او روایت دارد. (از تاج العروس).(اِخ) ابن حبیب ثعلبی. از صحابه است. وی از ابوبکر صدیق روایت کرد و در «جابیه» حضور داشت. (از تاج العروس).(اِخ) ابن زنباع بن روح بن سلامة الجذامی، مکنی به ابوزرعه. حاکم فلسطین از قبل عبدالملک مروان، متوفی به سال ۸۴ هـ .ق. وی به صفت علم و عقل متصف بود. (از حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۵۸). زرکلی گوید: روح به گفتهٔ بعضی، جزو صحابه بوده ، عبدالملک بن مروان میگفت: «روح اطاعت مردم شام و دهاء مردم عراق و فقه مردم حجاز را با هم داشت». وی را با عبدالملک و جز او داستانهایی است. (از اعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۲۷). و رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۵۲۴ و الوزراء و الکتاب ص ۲۱ و ۲۲ و العقد الفرید (فهرست) و کتاب التاج (فهرست) و عیون الاخبار (فهرست) و البیان و التبیین (فهرست) و ابوزرعه شود.(اِخ) ابن سیار، یا سیاربن روح. بعضی او را از جملهٔ صحابه گفته اند. (از تاج العروس).(اِخ) ابن صالح همدانی. متوفی در ۱۷۱ هـ .ق. / ۷۸۷ م. در روزگار الهادی و آغاز روزگار هارون الرشید امارت موصل را داشت، سپس از طرف هارون بر صدقات بنی تغلب گماشته شد و سرانجام بدست آنان کشته گردید. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۲۸).(اِخ) ابن عائذ. محدث است و از ابی العوام روایت دارد. (از تاج العروس).(اِخ) ابن عبادة، علاء قیسی، مکنی به ابومحمد. تابعی و محدث است. ابن الندیم گوید: روح بن عباده فقیهی است از اصحاب حدیث، متوفی در بعد از ۲۰۰ هـ .ق. او راست: کتاب السنن. (فهرست ابن الندیم). زرکلی آرد: روح بن عباده متوفی به سال ۲۰۵ هـ .ق. محدثی ثقه و کثیرالحدیث و از مردم بصره بود. کتابهایی در باب سنن و احکام نوشت و تفسیری نیز فراهم آورد. احمدبن حنبل و امامان دیگر از وی روایت کرده اند. (از اعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۲۸). و رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۱۳۳ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۵۲ و ۳۲۸ و المصاحف ص ۳۱۸۱ و تاج العروس ذیل روح شود.(اِخ) ابن عبدالاعلی، مکنی به ابوهمام. او را پنجاه ورقه شعر است. (از الفهرست ابن الندیم). و رجوع به ابوهمام روح شود.(اِخ) ابن عبدالمؤمن بصری، مکنی به ابوالحسن. مولای هذیل بود. (از تاج العروس). ابن الندیم در الفهرست کتاب وقف التام را از تألیفات وی برشمرده است.(اِخ) ابن عبید شامی، مکنی به ابویحیی. تابعی و محدث است.(اِخ) ابن عصام بن یزیدبن عجلان، معروف به جَبَّر و مکنی به ابویعلی یا ابویزید. وی از هشیم و ابن علیه و دیگران روایت دارد. (از ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۳۱۴). و رجوع به همین کتاب شود.(اِخ) ابن عطاءبن ابی میمونهٔ بصری. محدث است و از پدرش روایت دارد. (از تاج العروس).(اِخ) ابن عنبسةبن سعید. بخاری در تاریخ کبیر خود از وی حدیث نقل کرده است. (از تاج العروس).(اِخ) ابن غطیف ثقفی. محدث است و از عمربن مصعب روایت دارد. (از تاج العروس).(اِخ) ابن فرج حرمازی، مکنی به ابوحاتم. محدث است. محمدبن قاسم از او روایت دارد. رجوع به الموشح ص ۱۱۶ و ۱۷۷ شود.(اِخ) ابن فضل بصری، نزیل طائف. از حمادبن سلمه حدیث شنید. (از تاج العروس).(اِخ) ابن قاسم عنبری بصری. محدث است و از ابن ابی نجیح روایت دارد. (از تاج العروس).(اِخ) ابن مسافر، مکنی به ابوبشیر. وی از حماد روایت دارد. (از تاج العروس).(اِخ) ابن مسبب کلیبی بصری، مکنی به ابورجاء. تابعی است. وی از ثابت حدیث شنید و مسلم از او روایت دارد. (از تاج العروس). و رجوع به ابورجاء روح شود.(اِخ) ابن یزیدبن بشیر. از پدرش روایت کرد و اوزاعی از او روایت دارد و از شامیان بشمار است. (از تاج العروس).(اِخ) ابن یسار یا یساربن روح. نام یکی از صحابه است. (از قاموس الاعلام ترکی). شاید همان روح بن سیار باشد. رجوع به روح بن سیار شود.