معنی روایت کردن
7 بازدید
[ رِ یَ کَ دَ ] (مص مرکب) از قول کسی سخن یا خبری گفتن. نقل کردن. (ناظم الاطباء). نقل کردن گفتهٔ کسی. از گفتهٔ دیگری به غیبت او نقل کردن: اثر، اثارة؛ روایت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار): اردشیر بابکان بزرگتر چیزی که از وی روایت کنند آن است که وی دولتِ شدهٔ عجم را بازآورد. (تاریخ بیهقی). خبر آری که این روایت کرد جعفر از سعد و سعد از اسماعیل. ناصرخسرو. روایت کند ابوالقاسم از پدرش غسان... (تاریخ بخارا). عطار در دل و جان اسرار دارد از تو چون مستمع نیابد پس چون کند روایت؟! عطار. من ز جان جان شکایت می کنم من نیم شاکی روایت می کنم.مولوی. و رجوع به روایت و روایة شود. || بیان کردن حدیث. (ناظم الاطباء). حکایت کردن سخن پیغامبران و امامان. و رجوع به روایة و روایت شود.
کلمات همقافیه با «روایت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر