معنی رهنمون کردن
7 بازدید
[ رَ نُ / نِ / نَ کَ دَ ] (مص مرکب) راهنمایی کردن. هدایت. (یادداشت مؤلف): برفتی جنگجویی را سوی من رهنمون کردی. فرخی. آن کاو ترا به سنگدلی کرد رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی درآمدی. حافظ. رجوع به راهنمایی و رهنمون شدن شود. || رهنمون و راهنما قرار دادن. به راهنمایی و هدایت گرفتن : بسی کردم اندیشه را رهنمون نیاوردم این بستگی را برون.نظامی.
کلمات همقافیه با «رهنمون کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر