معنی رنگ برخاستن
6 بازدید
[ رَ بَ تَ ] (مص مرکب) رنگ پریدن. رنگ باختن. رنگ رفتن. رجوع به رنگ پریدن و رنگ باختن شود: مه چهره خراش شد از این درد رنگ از رخ آفتاب برخاست. علی خراسانی (از بهار عجم).
کلمات همقافیه با «رنگ برخاستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر