معنی رنگ برداشتن
6 بازدید
[ رَ بَ تَ ] (مص مرکب) رنگ گرفتن. (آنندراج). لون پذیرفتن. رنگ چیزی را قبول کردن : گل پژمرده رنگی غیر حسرت برنمی دارد دل افسرده داغی جز خیالت برنمی دارد. میرزا جلال اسیر (از بهار عجم). - رنگ خجالت برداشتن؛ از شرمگینی رنگ سرخ بر چهره گرفتن. رنگ سرخ پذیرفتن چهره از فرط شرم و حیا: قامتت خم گشت و پشتت بار طاعت برنداشت چهرهٔ بی شرم تو رنگ خجالت برنداشت. صائب (از بهار عجم). || رنگ بردن. رنگ سوختن. (آنندراج). بیرنگ ساختن و از بین بردن رنگ چیزی. رنگ چیزی را زایل ساختن و دگرگون کردن. و رجوع به رنگ بردن و رنگ سوختن شود: ز صدمت تو توان کرد کوه را سیماب ز هیبت تو توان رنگ ارغوان برداشت. حسین سنائی (از بهار عجم).
کلمات همقافیه با «رنگ برداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر