معنی رنجگی
7 بازدید
[ رَ جَ / جِ ] (حامص) رنجیدگی. آزردگی : دل گسسته داری از بانگ بلند رنجگی باشدت و آزار و گزند.رودکی. || ماندگی. کوفتگی : بیاسود و از رنجگی دور شد وز آنجا به شهر فغنسور شد.اسدی. || بیماری. رنجوری : افضل الدین ابوحامد احمد الکرمانی گوید که مرا رنجگی بود و در خدمت رکاب نتوانستم بود و مقام متعذر شد با رنجوری... سی روز بر فراش بماندم. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان).
کلمات همقافیه با «رنجگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر