معنی رنجه داشتن
7 بازدید
[ رَ جَ / جِ تَ ] (مص مرکب) آزرده ساختن. آزرده خاطر کردن. اذیت کردن. آزار رساندن. معذب ساختن. رنجه کردن. رجوع به رنجه کردن شود: هر آن کس که پیش تو گیرد پناه گرش رنجه داری تو باشد گناه.فردوسی. بدو گفت زرمهر کای شهریار روان را بدین کار رنجه مدار.فردوسی. جنگ یکسو نه و دلشاد بزی خویشتن را و مرا رنجه مدار.فرخی. ور نخواهد ماند با تو باغ و خانه خیرخیر خویشتن را رنجه چون داری و چون شمعون کنی. ناصرخسرو. تا چند رنجه دارم در عشق دوست جان تا چند بسته دارم در بند یار دل.سوزنی. خویشتن رنجه مدار از قبل فقد مراد می خور انگار که آن نیز وفا و کرم است. ظهیر فاریابی (از شعوری).
کلمات همقافیه با «رنجه داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر