معنی رنجه
8 بازدید
[ رَ جَ / جِ ] (اِمص) بیماری. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رنج. (از حاشیهٔ برهان چ معین) (ناظم الاطباء). درد. (ناظم الاطباء). || از روی تبختر و ناز خرامیدن. (از برهان قاطع) (آنندراج). خرامی از روی ناز. (فرهنگ جهانگیری). صورتی است از لنجه. رجوع به لنجه و لنجیدن شود. || (ص) آزرده. (برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ نظام). آزرده خاطر. دل آزرده. آزرده دل : هرچند که خوار و رنجه ای منگر زنهار بروی ناسزاواری.ناصرخسرو. رنجه و تاخته برسم وداع اندرآمد چو سرو ماه از در.مسعودسعد. از فضل خویش دانم رنجور مانده ام شاخ درخت رنجه بود دایم از ثمر. مسعودسعد. همیشه رنجه ام و هیچ رنج دانا را ز رنجها نبود چون عداوت نادان. مسعودسعد. ای که گفتی رنجه از گردون کدامین عضو تست دانه را از آسیاب آسیب آید بر کجا؟ کلیم (از فرهنگ شعوری). || تعب دیده. مشقت و سختی آزموده. مانده و کوفته : تبه گشت اسبان جنگی ز کار همه خسته و رنجه در کارزار.فردوسی. او و یاران سخت رنجه و ضعیف و درمانده گشته که از بند بشبی آمده بود. (تاریخ سیستان). || گرفته سیما. دلتنگ. مغموم. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «رنجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر