معنی رمارم
7 بازدید
[ رَ رَ ] (ص مرکب، ق مرکب) از هر گونه بود. (فرهنگ اسدی) (اوبهی). گوناگون. (برهان): گویند که فرمانبر جم گشت جهان پاک دیو و پری و خلق و دد و دام رمارم. عنصری (از فرهنگ اسدی). این خلق رمارم چو رمه پیش تو اندر تو بر سر ایشان بر سالار ملک وار. مسعودسعد. || متعاقب و پی درپی. (برهان): او داد مرا بر رمه شبانی زین می بروم با رمه رمارم.ناصرخسرو. تقریر ظل دولت چندانکه کم کنی به زآن فتنهٔ دمادم زآن آفت رمارم.انوری. در خاطر او ز آتش و آب عشق تو سپه کند رمارم.خاقانی. || مقابل. (برهان). برابر و مقابل. (جهانگیری). یکسان : شیرانه چو بر شیران او تیغ برآهیخت باشند به چشمش همه با گور رمارم.فرخی. بسیار مگوی هرچه تانی با خار مدار گل رمارم.ناصرخسرو. در عرصه گه غمت شمرده شیطان و ملائکه رمارم.عمادی شهریاری.
کلمات همقافیه با «رمارم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر