معنی رمادی
6 بازدید
[ رَ ] (ص نسبی) منسوب به رماد و رمادة. خاکستری. تیره. خاکسترگون. خاکستررنگ. رجوع به «گرگ دیزه» شود. || دارویی است مخصوص چشم از ترکیبهای قدیم که سازندهٔ آن معلوم نیست. اشک چشم و رطوبتهای غریبه را خشک می کند و موجب قوت باصره و معالج درد چشم اطفال است. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). || منسوب است به رمادة فلسطین و یمن. رجوع به رمادة شود.[ رَ ] (اِخ) رجوع به ابوجعفر رمادی در همین لغت نامه و الانساب سمعانی شود.[ رَ ] (اِخ) یوسف بن هارون الکندی، مکنی به ابوعمر. ترجمهٔ حال او را حافظ ابوعبداللََّه الحمیدی در کتاب «جذوة المقتبس» آورده و چنین نویسد: «گویا یکی از اجداد وی از مردمان «رمادة» (موضعی در مغرب) بوده است. و او شاعری است بسیارشعر و سریع القول و به جهت اشتغال در فنون نظم آثارش بین خاص و عام اشتهار و رواج کامل دارد و حتی بعضی از بزرگان ادب دربارهٔ وی گفته اند که: شعر به کنده آغاز شد و به کنده ختم گردید و مراد آنها امرؤالقیس و متنبی و یوسف بن هارون است. و خود شاعر در قصیدهٔ مدحیه ای که بهنگام ورود اسماعیل بن القاسم القالی به اندلس سروده اشاره به این قول کرده و گوید: من حاکم بینی و بین عذولی الشجو شجوی و العویل عویلی. و رسیدن ابی علی القالی به اندلس در سال ۳۳۰ هـ . ق. اتفاق افتاده است. و سپس حمیدی وقایع و شمارهٔ اشعار وی را ذکر می کند و از جمله گوید: مدتی در زندان بسر برد و از تألیفات او کتابی است در طیر. ابن بشکوال در کتاب «الصله» آرد که «النوادر» از آثار اوست. وفات وی بنا بقول ابن حیان در سال ۴۰۳ هـ . ق. اتفاق افتاده است. (از وفیات الاعیان ابن خلکان).[ رَ ] (اِخ) شهری است در عراق و مرکز استان دیلم است و در نزدیکی فرات بین عراق و سوریه قرار دارد. (از اعلام المنجد).
کلمات همقافیه با «رمادی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر