معنی رقصان
9 بازدید
[ رَ قَ ] (ع مص) پویه دویدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پای کوفتن. (المصادر زوزنی). رقص. رجوع به رقص شود.[ رَ ] (نف، ق) صفت حالیه. در حال رقصیدن. (یادداشت مؤلف) (فرهنگ فارسی معین): تو نبینی برگها با شاخها کت زنان رقصان تحریک صبا.مولوی. دست می زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ. مولوی. || رقصنده. (فرهنگ فارسی معین). - رقصان شدن؛ به رقص درآمدن. رقصیدن : در هوای عشق حق رقصان شوند همچو قرص بدر بی نقصان شوند.مولوی.
کلمات همقافیه با «رقصان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر