معنی رعیت

معنی رعیت

6 بازدید
[ رَ عی یَ ] (ع اِ) یا رعیة. عامهٔ مردم زیردست و فرمانبردار که بادرم نیز گویند. (ناظم الاطباء). عامهٔ مردم، گروهی که دارای سرپرست و راعی باشند. (فرهنگ فارسی معین). زیردست. (کشاف زمخشری) (دهار) (ملخص اللغات) (مهذب الاسماء). مردم عامه. مردمان تابع. (یادداشت مؤلف): دلهای رعیت و لشکری بر طاعت ما و بندگی بیارامید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶۶). کار از درجهٔ سخن به درجهٔ شمشیر کشید و رعیت و لشکری میل سوی عیسی کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۱). ما رعیتیم و خداوندی داریم و رعیت جنگ نکند. امیران را بباید آمد که شهر پیش ایشان است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۶۳). دست لشکریان از رعیت چه در ولایت خود و چه در ولایت بیگانه و دشمن کوتاه دارید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۷). به مردمان چرا نمودی که این پادشاه و لشکر و رعیت در راه راست نیستند؟ (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۰). || کشاورزانی که برای مالک زراعت کنند. (فرهنگ فارسی معین). دهقان. ساکن دهات. زمین دار. عموم کشاورز و زارع و صنعتگر. (ناظم الاطباء): نظری کن به حال من زین به زآنکه من هم رعیتم در ده.اوحدی. || اتباع پادشاه. تبعهٔ یک کشور. (از فرهنگ فارسی معین). ساکن هر ولایت و کشوری. تابع. (ناظم الاطباء): دل من چون رعیتی است مطیع عشق چون پادشاه کامرواست.فرخی. خشم لشکر این پادشاه [ ناطقه ] است که بدیشان.... رعیت را نگاهدارد. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۰). فکر و تدبیرش صرف نمی شود مگر در نگهبانی حوزهٔ اسلام و رعیت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲). باش از برای رعیت پدری مشفق. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۳). امیر گفت: بباید گفت تا رعیت آهسته فرونشینند و هر گروهی بجای خویش باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۲). خیمه ملک است و ستون پادشاه و طناب و میخها رعیت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۶). امروز تو میر شهر خویشی کت پنج رعیت است مأمور.ناصرخسرو. از حقوق رعیت بر پادشاه آن است که هر یکی را بر مقدار خرد و مروت به درجه ای رساند. (کلیله و دمنه). پادشاهان را در سیاست رعیت... بدان حاجت افتد. (کلیله و دمنه). شاه که ترتیب ولایت کند حکم رعیت به رعایت کند.نظامی. رعیت به اطفال نارسیده ماند و پادشاه به مادر مهربان. (مرزبان نامه). با رعیت صلح کن از جنگ خصم ایمن نشین زآنکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است. سعدی. رعیت چو بیخ است و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت.سعدی. رعیت درخت است اگر پروری به کام دل دوستان برخوری.سعدی. نه بر اشتری سوارم نه چو خر به زیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم.سعدی. شاهی که بر رعیت خود می کند ستم مستی بود که می خورد از ران خود کباب. صائب. رعیت چو از بیم شه هر شبانگه دل غمگن و چشم بیدار دارد نباشد شگفت ار ز نومیدی آخر بر او تخت شاهی نگونسار دارد. حاج سیدنصراللََّه تقوی. - رعیت دوست؛ که ملت و رعیت را دوست داشته باشد: او خود سلطانی بود ساکن و عادل و کاردان و رعیت دوست. (کتاب النقض ص ۴۱۴). - رعیت شکن؛ ستمگر. که رعیت را شکند و ستم کند: پادشهی بود رعیت شکن وز سر حجت شده حجاج فن.نظامی. - امثال: رعیت از رعایت شاد گردد. (امثال و حکم ج ۲ ص ۸۶۹). رعیت تابع ظلم است. (امثال و حکم ج ۲ ص ۱۶۹). رعیت درخت جواهر است؛ کشاورزان و دهقانان برای مالک قریه سود بسیار دارند. (امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۸۶۹). قالی را تا بزنی گرد می آید رعیت را تا بزنی پول. (امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۱۱۵۵). ما هم رعیت این دیهیم. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۹۵). || اجاره دار. || مرد فرومایه. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «رعیت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید